دیگر تمام شد... باید برای روز نامه تسلیتی بفرستم...
و اینکه آدمی بسیار زنده به گور میکند...
از میان اینهمه خیابان، این همه پیچ و گذر چشم میدوزم به خاطره ای از آن سالها. آنجا که پاهایمان از پل آویزان بود، دستمان در هوا تکان میخورد و کلمات از ما رها میشدند، در آسمان بال میزدند، میان مرغان دریایی میچرخیدند، مینشستند بر رودخانه و میرفتند تا آن دور دستِ بی غروب. همین حوالی سی و سه پل بود. روزی از روزهای اردیبهشت. آن روزها که زندگی یکسر کشف و شهود خودمان در یکدیگر و یکدیگر در خودمان بود.یادت هست که یادم دادی از دوستت دارم گفتن نهراسم؟ که یادم دادی عشق باری بر دوش نیست، نسیمی خنک از جانب نارنجستان هاست که سبک میکند همه چیز را؟ یادت میآید اولین کسی بودی که کشف کردی وقت صحبت کردن با دیگران دستشان را میگیرم؟ تشویقم کردی و من از آن روز همواره تکه ای از خودم را در دستهایت، در دستهای آدمها، جا گذاشتم. من تنها همین را میخواستم. اینکه دستم را برای همیشه در دستت جا بگذارم. اینکه بگیریم و ول نکنیم. اما هستی خسیس تر از اینهاست.
مدتهاست که دارم برای نپذیرفتن غریبه گی ات میجنگم.. برای نشنیدن آن چیزی که در لحنت تغییر کرده است. برای دیدن رنگی که از صدایت پریده است. زمان غارتگر غریبی است. بُرد الهه جانم. باید بپذیرم که رفت. که آن آرمانِ اخلاقی- احساسی تمام شد. پرنده ای بود که کوچ کرد. من دلم تنگ شده برای دستهایت در آن سال ها. برای صدای خنده ات. برای نامه هایی که به هم مینوشتیم. برای پیاده روی های حاشیه ی زاینده رود در چهار فصل سال، قرارهای صبح زود. مسج های نیمه شب. برای همه ی آن شب هایی که مال نخوابیدن بود. بسیار اتفاق افتاده بود که صبح پیش از تو بیدار شده بودم و تماشایت کرده بودم، در آن نور قرمز رنگی که از پرده های اتاقت میگذشت و موج میزد بر صورتت..

حالا دیگر حتی مخاطب این حرف ها هم تو نیستی. چیزهایی هستند که برای تو مینویسمشان تا هرگز نخوانی شان. اگر میتوانستی اینها را بخوانی و لمس کنی که اصلن دود مشدند بر هوا. حالا میدانم وقتی اینها را برایت بگویم، آن آدمی هستم که به زبانی بیگانه لب  میزند. برای همین است که دیگر نمیگویم. مینویسم، برای خودم، برای هیچ کس. آخر چطور بگذرم از تو، که رها کردنت رها کردنِ منِ تمام آن روزهاست؟ چطور با این چهره ی غریبه و صدایی که بهت نمیرسد بمانم؟ . ای کاش زندگی طور دیگری بود. من میخواستمت. من میخواستم شب عروسی ات نگاهم بیقرار به دنبالت دو دو بزند، نه اینکه ازت بدزدمشان. من میخواستم آخر شبش خسته خسته بغلت کنم، گردنت را ببوسم، صدای قورت دادن آن گلوله ی گرم قرمزِ درون گلویم را باهم گوش بدهیم و نقس عمیقی بکشیم. اما نشد. من نمیخواستم اینها را بنویسم، من میخواستم اینها را زندگی کنم، با تو. اما هستی خسیس تر از اینهاست...
گرم و خنکای صبح تابستان است. سرم را از زیر پتو درآوردم: کجا میروی؟ گفت که خوابش نمیبرد. میرود هوا بخورد. پیاده روی کند. هوای تازه تنفس کند و برگردد. گفت : شششش...تو بخواب...
 5-6 سالم بود. میخاست بخواباندم، میگفت : شششش... ششش... ششش... و به آن دورترها خیره میشد. برای او همیشه همه چیز آن دورترها بود. رد نگاهش را که میگرفتی میرسید به گل قالیِ زیر پایش. اما به چشمانش که زل میزدی نگاهش ته نداشت. بهشتی ساخته بود از گل قالی، آنچنان دور، که حالا حالا باید میرفت تا بتواند روزی رویش بنشیند. همین بود که میترساندش. همین است که همیشه ی این زندگی زیر پایش سرد است. انگار که بر یخ نشسته. که حس نمیکند گرمای قالیِ زیرِ پا را. انقدر که سرد است، خیال این بهشت منجمدِ دور از دست. صدای ششش...ششش گفتنش پرتم میکند به آن سالها. خیره به دورترها، همیشه دورترها، برایم که نه، برای خودش مرضیه میخواند. برای رویای جوانی اش از بهشتی که پودر شد. هنوز هم میخواند و به سوگ مینشیند. جای خالی برایش همیشه تازه است. حتی اگر سالها باشد که از روی صندلی برخاسته و رفته، دوباره صبح بیدار که میشود، چشم باز میکند، دستش را دراز میکند و برصندلی میکشد و به نظرش گرم می آید. گرمای تنی که تازه رفته. همین امید میدهد که منتظر باشد به خیابان اصلی نرسیده برگردد. وَه از این امید مرده. این مرگ. که بر خانه میبارد و مینشند و او هی فرو میرود...
دو ساعت بعد دوباره بیدار میشوم. زنگ میزنم. رسیده به کوه صفه. پای چشمه است. صدایش میخندد و میگوید که برمیگردد. دلم تنگِ بغل کردنش میشود. اما میخواهم بگویم همان جا بمان. برنگرد. این خانه چشمه ندارد. فقط تا بخواهی آب شور دارد، از اشک های خودت. من میدانم چطور نفس بگیرم که خفه نشوم. چطور از زیر پتو بیرون بیایم که میان اینهمه برفِ سالیان یخ نزنم. تو اما نه، برای همین بمان. بمان زیر آفتاب تند تابستان بر کمر کوه، کنار خنکای چشمه. خانه ات نیست، اما به رویایت نزدیکتر است.
 بهانه نمیگیرم، اما ته دلم یک پی نوشتی میگذرد : حالا این زندگی که گذشت. اما ایکاش... ایکاش که رویایت را نزدیک همین خانه ساخته بودی...
بعضی آدم ها، آدمِ از دست دادن اند. نه اینکه ناتوان از نگه داشتن باشند، و نه اینکه بختشان بدقواره باشد. از یک جایی به بعد انتخاب خود خواسته شان است. این آدم ها با از دست دادن نو میشوند. حال و روزشان خوش نمیشود اما غمِ مانوسِ نبودن چیزی، درونشان نو میشود. غمی که به آن نیازمندند، غمی که هربار آمدنش مُهر تاییدیست بر "فقدان" به مثابه ی دلیل موجه برای سنگینی باری که اگر نو به نو وجودش توجیه نشود کمر میشکاند. این آدم ها بخش ثابتی از هویتشان "جای خالی" ست. چیزی که ثابت است امر مفقود نیست، جای خالی امر مفقود است. آدم های از دست دادن، برای از دست دادن نیازمند دلیل نیستند، نیازمند "موقعیت" اند، چراکه از دست دادن خود دلیل است.
اهمیت آخرین تصویرها بیش از آن است که میپنداریم. آنقدر که گاه میتوانند تکلیف زمانی طولانی را در یک لحظه روشن کنند. همچون علامتی که در پایان جمله میاید و تکلیف کلماتِ در پی هم چیده را روشن میکند. واژه هایی تاریخمند با باری از معنا در سلسله ای از قواعد نحوی ظهور میکنند و در نهایت علامت کوچکی که هیچ از خود ندارد، نه معنا و نه محتوایی، صورت نهایی این سلسله را تعین میبخشد. و این، حکایت آخرین تصویر از آدم، دوره، رابطه یا هرچیزِ محکوم به فناست. آنچه اتفاق افتاده است و می افتد، با وجود پیوستن اش به گذشته همچنان در ذهن و خاطره نسبت به دگرگونی گشوده میماند، مگر با پیچیده شدن در لفاف خاتمه ای که تاثیرش قدرت متوقف ساختن این سلسله را در یک تعینِ به خصوص داشته باشد. مثل زمانی که عزیزی عمر از کف میدهد و اگر میخواهی که هنوز بتوانی در خاطره ات همواره خودآگاه و ناخودآگاه او را زنده به یادآوری، باید که نروی و به تماشای جسم بی جان اش بر سنگ مرده شوخانه نایستی. و این یعنی که آن چند لحظه میتواند به یک فووت، گَرد دیگری - گَرد مرگ- بر تصویر تمام آن سالیانِ گذشته بنشاند. آخرین اتفاق، لحظه، تصویر، نگاه هم ، گاه میتواند چنین کند، و این لحظه ی توقف است. نقطه ای که آنچه صرفا گذشت را به واقع "گذشته" میکند، چرا که گذشته، باید، در درون یک لحظه متوقف شود تا بتواند تمام شود. خوشبختانه یا شوربختانه فراموشی به خودی خود لطف چندانی به جدا شدنِ گذشته از انسان نمیکند، چراکه گذشته در عین فراموش شدن میتواند گشوده بماند و در جایی از ما به حیات خود ادامه دهد و تغییر کند. شاید تنها متوقف کردنِ آن با قاطعیتِ یک اتفاق، و قدرتِ تحکم بخشیدن به آخرین تصویر، لطفی ست که آدمی گاه میتواند به خویش بکند.

به بهونه ی تولدت و به سلامتیِ تیزیِ سلاح ات

میز چوبی گرده رو یادته که بچه بودیم میرفتیم زیرش بازی میکردیم؟...خونه ی آقای تُرکیانی رو یادته با اون درخت توت گنده هه که تابستونا توتاش میریخت تو حوض وسط حیاط؟... حوضه که تابستونا توش آب بازی میکردیم..شبا تو ایوون قصه ی شب...اون کوسن سبزه که روش عکس یه زرافه ی زرد بود....بابا که آروم و یکنواخت میزد رو کمرمون و قصه تعریف میکرد تا خوابمون ببره...اون روزا که :کلاس چندمی امسال جاوید جان؟ . من:کلاس اوله . اسم معلمتون چیه جاوید جان؟ . من: خانوم انصاری . مدرسه ت کجاس جاوید جان؟ . من: تو کوی امام جعفر ...ااااااه، بذار خودش جواب بده دیگه، چقد پیش نوکی آخه تو؟!ء

نمیدونم تو این سالایی که فهمیدی شادی هدیه ی دنیا به تو نیست، که سلاح تو در برابر دنیاست، هیچ وقت تونستی دوستایی بهتر از قورباغه هایی که تو اون لیوان کتابیه با خودت اوردی پیدا کنی یا نه، هیچ وقت تونستی تو چشمای آدمی چیزیو پیدا کنی لذت بخش تر از اون چیزی که صبح زود نشوندت پای تشت آب واسه زل زدن به قورباغه ها، یا نه ...نمیدونم هیچ وقت کسی رو انقدر دوست داشتی که کادویی بهش بدی با ارزش تر از اون قوطی کبریت پر از مگس مرده ای که به کاوه دادی، یا نه.....اما امیدوارم روزی، جایی، کسی رو ببینی که بهش بگی : "باندادی"* و اون لبخند بزنه و به آسمون نگاه کنه و بپرسه: "کو؟"ء

بیست و یک سال و سیصد و پنجاه و سه روزه که دلم برات قد اون نقطه ی پیچ جلوی موهاته، اون لونه کلاغ

بمون جاوید ....... زودتر اومدی، زودتر نریا.

آبان 1389
.
.

 به تعریف پدر، "باندادی" نام خودساخته ی جاوید در کودکی، برای "هواپیما" بود *

لای موهام نگهت دارم دیرتر پیر میشوی، یا لای واژه هایم؟
موهایم را واژه کنم، بپیچانم دور تنت،
میآیی زمستان را تا انتها، روی برف ها غلت بزنیم؟
هی بیشتر غلت بزنیم، هی بیشتر گره بخورد
شب که شد
هی بیشتر بنشینیم و باز کنیم بیشتر گره هایش را
به آخرین گره که رسیدیم
من میگویم: فاصله
تو بگو: هیچ
تا چخماق شویم، آتش بگیریم
ء"لحظه" این پا و آن پا میکند که بماند، تو هم.
اگر تا پایان زمستان ماندی
به جای هفت سین، هفت دسته مو میچینم
هفت تار مو آتش میزنم به جای عود
و هفت بار "فاصله هیچ" میخوانم
بگذار همه حَوِل حالِنا بخوانند
و ما شعرِ شب های برفی را که اَحسنِ الحال است
شعرها را دانه دانه به موهایِ من ببافیم
ترجیع بندش : ریش های تو
شب که شنیده باشمت
صبح چیزی کم دارد از تو
شب که خندیده باشی در گوشم
انگار کسی روی صبح راه رفته باشد
انگار پایش سنگین، گذاشته که باشد
لحظه ها فرو رفته باشند، در خود
انگار دلم بخواهد روی ارتفاع فرو رفتگیِ لحظه ها
بند بازی کنم
صدایِ خنده ات تعادل را بخنداند
سقوط کنم به عمق لحظه ی فرو رفته از سنگینایِ تو
انگار دلم بخواهد بالا و پایینِ لحظه های صبح جمعه را که نیستی شان
با صدایِ خنده ات قایم باشک بازی کنم
.
صبح جمعه را تهی میکنم، صدایِ خنده ات بپیچد
صبح جمعه را گرم میکنم، صدایِ خنده ات منبسط شود
صبح جمعه را آینه کاری میکنم، صدایِ خنده ات تکثیر شود
صبح جمعه را ... بخند