به بهونه ی تولدت و به سلامتیِ تیزیِ سلاح ات

میز چوبی گرده رو یادته که بچه بودیم میرفتیم زیرش بازی میکردیم؟...خونه ی آقای تُرکیانی رو یادته با اون درخت توت گنده هه که تابستونا توتاش میریخت تو حوض وسط حیاط؟... حوضه که تابستونا توش آب بازی میکردیم..شبا تو ایوون قصه ی شب...اون کوسن سبزه که روش عکس یه زرافه ی زرد بود....بابا که آروم و یکنواخت میزد رو کمرمون و قصه تعریف میکرد تا خوابمون ببره...اون روزا که :کلاس چندمی امسال جاوید جان؟ . من:کلاس اوله . اسم معلمتون چیه جاوید جان؟ . من: خانوم انصاری . مدرسه ت کجاس جاوید جان؟ . من: تو کوی امام جعفر ...ااااااه، بذار خودش جواب بده دیگه، چقد پیش نوکی آخه تو؟!ء

نمیدونم تو این سالایی که فهمیدی شادی هدیه ی دنیا به تو نیست، که سلاح تو در برابر دنیاست، هیچ وقت تونستی دوستایی بهتر از قورباغه هایی که تو اون لیوان کتابیه با خودت اوردی پیدا کنی یا نه، هیچ وقت تونستی تو چشمای آدمی چیزیو پیدا کنی لذت بخش تر از اون چیزی که صبح زود نشوندت پای تشت آب واسه زل زدن به قورباغه ها، یا نه ...نمیدونم هیچ وقت کسی رو انقدر دوست داشتی که کادویی بهش بدی با ارزش تر از اون قوطی کبریت پر از مگس مرده ای که به کاوه دادی، یا نه.....اما امیدوارم روزی، جایی، کسی رو ببینی که بهش بگی : "باندادی"* و اون لبخند بزنه و به آسمون نگاه کنه و بپرسه: "کو؟"ء

بیست و یک سال و سیصد و پنجاه و سه روزه که دلم برات قد اون نقطه ی پیچ جلوی موهاته، اون لونه کلاغ

بمون جاوید ....... زودتر اومدی، زودتر نریا.

آبان 1389
.
.

 به تعریف پدر، "باندادی" نام خودساخته ی جاوید در کودکی، برای "هواپیما" بود *

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر