اهمیت آخرین تصویرها بیش از آن است که میپنداریم. آنقدر که گاه میتوانند تکلیف زمانی طولانی را در یک لحظه روشن کنند. همچون علامتی که در پایان جمله میاید و تکلیف کلماتِ در پی هم چیده را روشن میکند. واژه هایی تاریخمند با باری از معنا در سلسله ای از قواعد نحوی ظهور میکنند و در نهایت علامت کوچکی که هیچ از خود ندارد، نه معنا و نه محتوایی، صورت نهایی این سلسله را تعین میبخشد. و این، حکایت آخرین تصویر از آدم، دوره، رابطه یا هرچیزِ محکوم به فناست. آنچه اتفاق افتاده است و می افتد، با وجود پیوستن اش به گذشته همچنان در ذهن و خاطره نسبت به دگرگونی گشوده میماند، مگر با پیچیده شدن در لفاف خاتمه ای که تاثیرش قدرت متوقف ساختن این سلسله را در یک تعینِ به خصوص داشته باشد. مثل زمانی که عزیزی عمر از کف میدهد و اگر میخواهی که هنوز بتوانی در خاطره ات همواره خودآگاه و ناخودآگاه او را زنده به یادآوری، باید که نروی و به تماشای جسم بی جان اش بر سنگ مرده شوخانه نایستی. و این یعنی که آن چند لحظه میتواند به یک فووت، گَرد دیگری - گَرد مرگ- بر تصویر تمام آن سالیانِ گذشته بنشاند. آخرین اتفاق، لحظه، تصویر، نگاه هم ، گاه میتواند چنین کند، و این لحظه ی توقف است. نقطه ای که آنچه صرفا گذشت را به واقع "گذشته" میکند، چرا که گذشته، باید، در درون یک لحظه متوقف شود تا بتواند تمام شود. خوشبختانه یا شوربختانه فراموشی به خودی خود لطف چندانی به جدا شدنِ گذشته از انسان نمیکند، چراکه گذشته در عین فراموش شدن میتواند گشوده بماند و در جایی از ما به حیات خود ادامه دهد و تغییر کند. شاید تنها متوقف کردنِ آن با قاطعیتِ یک اتفاق، و قدرتِ تحکم بخشیدن به آخرین تصویر، لطفی ست که آدمی گاه میتواند به خویش بکند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر