گرم و خنکای صبح تابستان است. سرم را از زیر پتو درآوردم: کجا میروی؟ گفت که خوابش نمیبرد. میرود هوا بخورد. پیاده روی کند. هوای تازه تنفس کند و برگردد. گفت : شششش...تو بخواب...
 5-6 سالم بود. میخاست بخواباندم، میگفت : شششش... ششش... ششش... و به آن دورترها خیره میشد. برای او همیشه همه چیز آن دورترها بود. رد نگاهش را که میگرفتی میرسید به گل قالیِ زیر پایش. اما به چشمانش که زل میزدی نگاهش ته نداشت. بهشتی ساخته بود از گل قالی، آنچنان دور، که حالا حالا باید میرفت تا بتواند روزی رویش بنشیند. همین بود که میترساندش. همین است که همیشه ی این زندگی زیر پایش سرد است. انگار که بر یخ نشسته. که حس نمیکند گرمای قالیِ زیرِ پا را. انقدر که سرد است، خیال این بهشت منجمدِ دور از دست. صدای ششش...ششش گفتنش پرتم میکند به آن سالها. خیره به دورترها، همیشه دورترها، برایم که نه، برای خودش مرضیه میخواند. برای رویای جوانی اش از بهشتی که پودر شد. هنوز هم میخواند و به سوگ مینشیند. جای خالی برایش همیشه تازه است. حتی اگر سالها باشد که از روی صندلی برخاسته و رفته، دوباره صبح بیدار که میشود، چشم باز میکند، دستش را دراز میکند و برصندلی میکشد و به نظرش گرم می آید. گرمای تنی که تازه رفته. همین امید میدهد که منتظر باشد به خیابان اصلی نرسیده برگردد. وَه از این امید مرده. این مرگ. که بر خانه میبارد و مینشند و او هی فرو میرود...
دو ساعت بعد دوباره بیدار میشوم. زنگ میزنم. رسیده به کوه صفه. پای چشمه است. صدایش میخندد و میگوید که برمیگردد. دلم تنگِ بغل کردنش میشود. اما میخواهم بگویم همان جا بمان. برنگرد. این خانه چشمه ندارد. فقط تا بخواهی آب شور دارد، از اشک های خودت. من میدانم چطور نفس بگیرم که خفه نشوم. چطور از زیر پتو بیرون بیایم که میان اینهمه برفِ سالیان یخ نزنم. تو اما نه، برای همین بمان. بمان زیر آفتاب تند تابستان بر کمر کوه، کنار خنکای چشمه. خانه ات نیست، اما به رویایت نزدیکتر است.
 بهانه نمیگیرم، اما ته دلم یک پی نوشتی میگذرد : حالا این زندگی که گذشت. اما ایکاش... ایکاش که رویایت را نزدیک همین خانه ساخته بودی...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر